عادی‌سازی شر: «ملی‌گرایی بی‌جا»ی بابک مینا

مقاله «ملی‌گرایی بی‌جا» بابک مینا با زبانی شبه‌آکادمیک و ارجاعات گزینشی به فاشیسم و تاریخ، تلاشی نظام‌مند برای «بیگانه‌سازی» و «مشروعیت‌زدایی» از جریان‌های نوین ملی‌گرایی در ایران است.

نویسنده با ابداع ترم «بی‌جا» نه تنها هرگونه اراده معطوف به تغییر رادیکال را به «بلاهت توده‌ای» و «تخیل فاشیستی» تقلیل می‌دهد، بلکه در نهایت به مانیفستی برای تثبیت وضع موجود بدل می‌شود؛ مانیفستی که «امر واقع» را مقدس می‌شمارد تا هر صدای مخالف را به گریز از واقعیت متهم کند.

هدف نهایی این نوشتار، تولید ناامیدی و انفعال سیاسی است. نویسنده در لایه‌های پنهان استدلال خود می‌گوید: تغییر رادیکال غیرممکن است چون با «سنت» در تضاد است؛ تغییر رادیکال خطرناک است چون به فاشیسم یا ویرانی می‌انجامد؛ بنابراین چاره‌ای جز تن دادن به همین «ایران واقعی»، یعنی همان وضع موجود، وجود ندارد.

اما کالبدشکافی این متن نشان می‌دهد که ادعاهای آن بر پایه سه مغالطه اساسی استوار است. نخست، هویت ملی نه ارثیه‌ای غیرقابل تغییر از گذشتگان، بلکه حق حاکمیت زندگان است. دوم، ملی‌گرایی حقیقی یعنی اراده ملت برای بقا، رفاه و کرامت، به قیمتی که خود ملت تشخیص می‌دهد، نه به قیمتی که روشنفکران «قیم» برایش تعیین کنند. سوم، برچسب زدن به «تخیل سیاسی» مردم، چیزی نیست جز تلاشی آشکار برای کشتن امید به آینده و سلب عاملیت از نسلی که دیگر نمی‌خواهد هویتش را به ایدئولوژی‌های فرسوده قرن‌های گذشته بسپارد.

نویسنده با «بی‌جا» خواندن این جنبش، ناخواسته اعتراف می‌کند که این ملی‌گرایی در «جای درستی» متولد شده است: در قلب نسلی که از بن‌بست تاریخی خسته شده و می‌خواهد ایران را از اسارت یک قرائت فرسوده به سوی آینده‌ای مدرن، سکولار و آزاد رها کند. این ملی‌گرایی نه «بی‌جا»، بلکه فرامکانی و آینده‌نگر است؛ اراده‌ای زنده که دقیقاً در لحظه‌ای تاریخی ظاهر شده تا ایران را از چرخه تکرار شر نجات دهد.

تحریف فاشیسم: قیاس مع‌الفارق با جنتیله

نویسنده مقاله جنبش پادشاهی‌خواهی معاصر ایران، متمرکز بر چهره‌هایی مانند رضا پهلوی، را نمونه‌ای بارز از «ملی‌گرایی بی‌جا» می‌داند. مقاله با تکیه بر تحلیل امیلیو جنتیله از تصاحب ملی‌گرایی توسط فاشیسم، استدلال می‌کند که این ملی‌گرایی «جابه‌جا شده» وطن‌دوستی سنتی محافظه‌کارانه را وارونه می‌کند: به نیرویی انقلابی، ضدسنت، و حتی آماده برای تصور نابودی ایران واقعی به منظور تحقق یک خیال پالایش‌یافته پیشااسلامی تبدیل می‌شود.

اما این قیاس قابل باور نیست. فاشیسم مورد نظر جنتیله یک تمامیت‌خواهی انقلابی بود که نهادهای لیبرال و تداوم سلطنتی را به نفع نظمی جدید رد می‌کرد. در مقابل، جریان پادشاهی‌خواهی معاصر، که با تأکید مکرر رضا پهلوی بر برگزاری همه‌پرسی ملی برای تعیین آینده نظام نمونه‌سازی می‌شود، به صراحت تحمیل و اقتدارگرایی مبتنی بر کیش شخصیت را رد می‌کند. رضا پهلوی نقش خود را به عنوان تسهیل‌کننده گذار به دموکراسی سکولار تعریف می‌کند و بر تمامیت ارضی، آزادی‌های فردی، برابری و جدایی دین از دولت تأکید دارد، نه به عنوان فرمانی اسطوره‌ای بلکه به عنوان پیش‌شرط‌های عمل‌گرایانه برای ثبات. این همان «اراده دل‌بخواهی معطوف به قدرت» مورد نظر جنتیله نیست، بلکه نوعی ترکیب محافظه‌کارانه-لیبرال است: بازگرداندن نمادگرایی پادشاهی (به عنوان چسب فرهنگی، نه حاکمیت مطلق) در چارچوب سازوکارهای دموکراتیک. نتیجه‌گیری خود مقاله نیز اذعان می‌کند که «ملی‌گرایی اصیل ایرانی» باید شکلی «لیبرال-محافظه‌کارانه» داشته باشد، دقیقاً همان چیزی که پادشاهی‌خواهی به سبک پهلوی دنبال می‌کند، با اولویت دادن به عاملیت ایرانی در برابر ماجراجویی فراملی اسلام‌گرایانه جمهوری اسلامی.

برچسب زدن به آن به عنوان فاشیسم خطر این را دارد که هر نوع ملی‌گرایی قاطع را با تمامیت‌خواهی یکی بگیرد، در حالی که خود جمهوری اسلامی ویژگی‌هایی نزدیک به «فاشیسم روحانی» نشان می‌دهد: سیاست تقدیس‌شده، سرکوب کثرت‌گرایی و انقلاب به مثابه اسطوره‌ای مقدس و فراتر از نقد.

جغرافیای خیالی یا تداوم تاریخی؟

نقد مقاله از «جغرافیای خیالی» نیز با رد تداوم‌های تاریخی و ژئوپلیتیک به عنوان خیال محض، بیش از حد اغراق کرده و یک‌جانبه‌نگری نشان می‌دهد. این مقاله تصویر پادشاهی‌خواهان از ایران به عنوان متحد همیشگی اسرائیل و مخالف «اعراب» (در چارچوب قادسیه) را به عنوان یک روایت غیرتاریخی و خیال‌پردازانه رد می‌کند. اما روابط ایران و اسرائیل در دوره پهلوی از هیچ خلق نشده بودند؛ این روابط مشارکت‌های راهبردی عمل‌گرایانه‌ای بودند که بر تهدیدهای مشترک (پان‌عربیسم، نفوذ شوروی) و نزدیکی‌های فرهنگی استوار بودند، از جمله تأکید شاه بر کوروش بزرگ به عنوان آزادکننده یهودیان، روایتی که ریشه‌های عمیقی در تاریخ‌نگاری ایرانی و یهودی دارد. رضا پهلوی نیز این را با حمایت از «توافق‌های کوروش» که امتداد توافق‌های ابراهیم هستند، بازتاب داده و آینده‌ای را برای ایران پس از جمهوری اسلامی تصور می‌کند که روابط خود را با اسرائیل و کشورهای عربی برای ثبات منطقه عادی‌سازی می‌کند، نه برای خلوص نژادی. این ژئوپلیتیکی است که از تاریخ الهام می‌گیرد، نه یک اسطوره انتزاعی.

قادسیه نیز به عنوان یادمان فرهنگی برای تأثیر دگرگون‌کننده فتوحات عرب بر ایران عمل می‌کند، چیزی که منحصر به پادشاهی‌خواهان نیست؛ در ادبیات کلاسیک فارسی و حتی در برخی گفتمان‌های جمهوری اسلامی (با بازخوانی اسلامی) نیز دیده می‌شود. همه ملی‌گرایی‌ها، همان‌طور که نظریه‌های «جوامع خیالی» بندیکت اندرسن و «اختراع سنت» اریک هابسبام نشان می‌دهند، بر حافظه گزینشی و بازسازی نمادین برای ایجاد انسجام تکیه دارند. «ایران واقعی» مورد نظر مقاله، یک تلفیق یکپارچه اسلامی-ایرانی، خود یک ساختار مدرن است که توسط تشیع‌سازی صفوی، روشنفکران قرن نوزدهم و تاریخ‌نگاری دوره پهلوی شکل گرفته است. احیای پیشااسلامی در دوره رضاشاه و محمدرضاشاه نه فرار «بی‌جا»، بلکه راهبردی آگاهانه برای مدرن‌سازی بود: استفاده از شکوه هخامنشی برای مشروعیت‌بخشی به دولت سکولار، حقوق زنان و صنعتی‌سازی در برابر محافظه‌کاری روحانی. محکوم کردن این امر به عنوان «دل‌بخواهی» در حالی که جهان‌گرایی پان‌اسلامی جمهوری اسلامی به عنوان اصیل دفاع می‌شود، یک معیار دوگانه است؛ چرا که دومی اغلب منافع ملی ایران را (مثلاً در جنگ‌های نیابتی و انزوای اقتصادی) در خدمت صدور ایدئولوژی قرار داده است.

بیگانه‌سازی اسلام یا جراحی هویت؟

در مورد «بیگانه‌سازی اسلام»، مقاله به درستی به الگوهای تاریخی احساسات ضدعرب در میان برخی روشنفکران ایرانی قرن نوزدهم اشاره می‌کند که ریشه در واکنش به افول و انحطاط تمدنی ایران داشت و از اندیشه نژادی اروپایی الهام گرفته بود. اما اشتباه می‌کند که این را با جریان اصلی پادشاهی‌خواهی امروز یکی بگیرد. ملی‌گرایی دوره پهلوی، با وجود برجسته‌سازی میراث پیشااسلامی، اسلام را حذف نکرد؛ این سلسله بر کشوری با اکثریت شیعه حکومت می‌کرد و فرهنگ ایرانی-اسلامی را در خود ادغام کرده بود. پادشاهی‌خواهی معاصر تحت رهبری رضا پهلوی به سکولاریسم، جدایی دین و دولت، روی آورده است، نه «پاک‌سازی» نژادی. این پاسخ به یک نارضایتی واقعی است: آمیختگی دین و سیاست در جمهوری اسلامی ایمان را سیاسی کرده و آن را به ابزاری برای سرکوب تبدیل کرده است. سکولاریسم در اینجا رهایی‌بخش است، نه بیگانه‌کننده: از عمل دینی در برابر اجبار دولتی محافظت می‌کند و اجازه می‌دهد «اسلام ایرانی» به صورت طبیعی شکوفا شود، بدون انحصار تئوکراتیک.

هشدار مقاله مبنی بر اینکه این امر منجر به دیدن «ایران واقعی» به عنوان «ناخالص» می‌شود، نادیده می‌گیرد که سیاست‌های خود جمهوری اسلامی، صدور انقلاب، اتحادهای پرهزینه با بازیگران غیرشیعه (مانند حماس سنی و رژیم‌های غیرمسلمان چین و روسیه که حتی مسلمانان اویغور را سرکوب می‌کنند) و سوءمدیریت اقتصادی، به طور ملموس و قابل استدلال بیشتر از هر چیز دیگری انسجام ملی را فرسوده کرده و هزینه‌های سنگین آن را مستقیماً بر دوش مردم ایران تحمیل کرده است.

آگاهی کاذب غرب‌محور: واقع‌گرایی در برابر ایدئولوژی

ادعای «آگاهی کاذب» که ایران را از طریق اسطوره‌های آریایی یا مدرن‌سازی به غرب پیوند می‌دهد، شاید ضعیف‌ترین بخش مقاله باشد. این استدلال با ارجاع به هگل و زبان‌شناسی اروپایی قرون هجده و نوزده، خودآگاهی ایران به عنوان «نزدیک به غرب» را توهم می‌داند، در حالی که اتحادها (مثلاً با آمریکا در دوران شاه) واکنش‌هایی مبتنی بر منافع به تهدیدهای منطقه‌ای بودند، مشابه رویکرد مدرن‌سازان سکولار در ترکیه یا مصر. اما دیدگاه سکولار رضا پهلوی ادعا نمی‌کند ایران غرب است، بلکه می‌گوید می‌تواند توسعه، دموکراسی و مشارکت‌های عمل‌گرایانه را بدون ایدئولوژی منزوی‌کننده جمهوری اسلامی دنبال کند. نظرسنجی‌ها و احساسات دیاسپورا نشان‌دهنده حمایت گسترده از این رویکرد در میان کسانی است که از ماجراجویی‌های رژیم خسته‌اند؛ این همکاری‌گرایی نیست، بلکه مقاومت در برابر رژیمی است که حاکمیت ایران را با جهان‌گرایی ولایت فقیه جابه‌جا کرده است. اظهارات اخیر رضا پهلوی که از اقدامات هدفمند آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی به عنوان «مداخله بشردوستانه» استقبال می‌کند، در حالی که تأکید دارد ایرانیان باید «کار را در داخل تمام کنند»، این نکته را نشان می‌دهد: فشار خارجی دستگاه سرکوب رژیم را تضعیف می‌کند، اما حاکمیت همچنان ایرانی باقی می‌ماند. این «میل به تخریب واقعیت ایران» نیست، بلکه قمار حساب‌شده‌ای برای رهایی است، مشابه آنچه بسیاری از جنبش‌های ضداستعماری با پذیرش کمک خارجی انجام دادند.

ماهیت ترمیمی در برابر تصویر انقلابی

در نهایت، تصویرسازی مقاله از پادشاهی‌خواهی به عنوان نیرویی انقلابی و ضدسنت، ماهیت ترمیمی آن را نادیده می‌گیرد. این جریان در پی اختراع دوباره ایران نیست، بلکه قصد دارد عناصر پیش از ۱۳۵۷، مدرن‌سازی، غرور فرهنگی، تداوم سلطنتی، را با تضمین‌های دموکراتیک به‌روز کند. در مقابل، جمهوری اسلامی خود نمایانگر یک جابه‌جایی عمیق است: جایگزین کردن منافع ملی با تشیع فراملی، که به تحریم‌ها، فرار مغزها و درگیری‌های نیابتی آسیب‌زننده به میهن انجامیده است. جذابیت پادشاهی‌خواهی، به‌ویژه در میان دیاسپورا و جوانان، از همین تضاد ناشی می‌شود، نه از توهم فاشیستی.

خلط میان «امر واقع» و «وضع موجود»: تله‌ی عادی‌سازی شر

نویسنده با اصرار بر مفهوم «امر واقع ملی» به عنوان تنها حقیقت قابل دفاع، عملاً ایرانِ فعلی را، با تمام ساختارهای سیاسی، مذهبی و ایدئولوژیک مستقر در آن، به مثابه سرنوشت محتوم و غیرقابل تغییر معرفی می‌کند و هر تلاشی برای خروج از این چارچوب را «خیال‌پردازی» و «گریز از تعیّن» می‌نامد. اما این رویکرد مرتکب مغالطه‌ای راهبردی و عمیق می‌شود: یکی انگاشتن «واقعیت» با «وضع موجود سیاسی». آنچه نویسنده «امر واقع ملی» می‌خواند، در حقیقت محصول یک انسداد تاریخی و اعمال زور ایدئولوژیک است؛ نه حقیقت ذاتی و جاودان ملت ایران، بلکه وضعیتی تحمیلی که رژیم آن را همچون غنیمت جنگی یا سرزمین اشغال‌شده در ذهن‌ها و مرزها تثبیت کرده است.

این نظام اکنون با یک بحران مشروعیت بازگشت‌ناپذیر روبروست که ریشه در وضعیت «بی‌دولتی» و ناتوانی مطلق در تأمین نیازهای بنیادین جامعه دارد. گزارش‌های مستند از کشتار جمعی در اعتراضات اخیر (با تخمین ۳۶ تا ۴۲ هزار کشته)، قطع کامل اینترنت برای پنهان کردن جنایت، تورم افسارگسیخته، سقوط ریال به مرزهای بحرانی، و سقوط بیش از ۸۰ درصد مردم به زیر خط فقر حکایت دارد. ثروت ملی به جای نوسازی زیرساخت‌های فرسوده برق، گاز و آب، صرف حمایت از گروه‌های نیابتی و تروریستی منطقه شده است. جامعه دیگر «مشروعیت روایی» نظام، یعنی داستان‌های دائمی دشمنی با اسرائیل، را به عنوان توجیه رنج‌های خود نمی‌پذیرد. شکست در «خاکریز حجاب» نماد بارز فروپاشی اقتدار فرهنگی رژیم است و حتی حامیان سابق نیز روایت‌های رسمی را بی‌اعتبار می‌دانند. این گسست عمیق میان هویت ملی ایرانیان و ایدئولوژی «امت‌گرایی» رژیم، مردم را به مرحله انتخاب آلترناتیو رسانده و نام رضا پهلوی به عنوان نماد ثبات و بازسازی ایران طنین‌انداز شده است. در لایه درونی قدرت نیز ریزش نیروهای سرکوب، جنگ گرگ‌ها در هسته رژیم و انزوای مطلق بین‌المللی (سقوط اسد، تضعیف حزب‌الله و حماس، و دیده شدن رژیم به عنوان «مهره سوخته» حتی توسط چین و روسیه) نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی در «وقت اضافه» به سر می‌برد و تنها با زور عریان سرپاست.

ملی‌گرایی رهایی‌بخش در برابر توجیه شر

در مجموع، با وجود اینکه افراط‌هایی وجود دارند، گاه شووینیسم یا هم‌سویی بی‌نقد با قدرت‌های خارجی که شایسته نقد است، جریان پادشاهی‌خواهی مصداق ملی‌گرایی رهایی‌بخش است: تلاشی ریشه‌دار و عمل‌گرایانه برای آزادسازی ایران از جابه‌جایی تئوکراتیک و بازگرداندن آن به عنوان بازیگری مستقل، سکولار و با اعتمادبه‌نفس فرهنگی. این رویکرد با دعوت خود مقاله به گفتمانی «لیبرال-محافظه‌کارانه» که در ملت به عنوان واقعیت ریشه دارد، همسو است. مفهوم «بی‌جاسازی» به درستی واردات نژادی قرن نوزدهم را نقد می‌کند، اما تعمیم آن به جنبش امروز، تحول آن به سوی شمول‌گرایی و عاملیت را نادیده می‌گیرد. ملی‌گرایی واقعی، در میدان پیچیده ایران، آن نیست که به خلوص یا اسطوره بچسبد، بلکه آن است که از منافع میهن در برابر تصرف ایدئولوژیک دفاع کند. مسیر پادشاهی‌خواهی، با همه کاستی‌هایش، یکی از این راه‌ها را ارائه می‌دهد، بازگرداندن هویت ایرانی از دو سو: هم از خیال‌پردازی‌های نژادی بیرونی و هم از تحریف‌های تئوکراتیک و ایدئولوژیک درونی.

مقاله بابک مینا : «ایران‌گرایی» ضد ایران؟ تأملی بر ملی‌گراییِ بی‌‌جا